ساعت ۹و ۱۶ دقیقهی صبح جمعه است. بعد از چندین روز مریضی، دو روزی هست که حالش خوبه. درازکشیده روی پام. با دست کوچولوش انگشت شصت منو گرفته و فشار میده. مشغول خوندن لالایی محبوبشم و چشماشو بسته. بی اختیار پاهاشو بلند میکنه و میکوبه به من. خوشش میاد و یهو وسط خماری غش غش میخنده... فکر نمیکنم دیگه توی تمام عمرم به این خوشبختی بشم.