باید بیشتر برایت بنویسم. بنویسم از شب‌های بلندی که روی پاهایم خوابیدی و برایت لالایی خواندم و نق زدی و بوسیدمت و تاب دادمت و باز خوابیدی و روی پاهایم تکانت دادم و باز پاهایت را بوسیدم و کتاب خواندم باز نق زدی و... هیچکس نمی‌دانست که این زن، با همین موهای ژولیده و  چشم‌های خواب آلود و دستهای عاشق که با حوصله تیمارت میکند و بی‌اراده دست‌های نحیفت را نوازش  میکند، چه راز بزرگی را درون موهایش بافته است...