از خرداد سال قبل که دکتر به من گفت بزرگترین رویای تمام عمرم درون من شکل گرفته، تا این روزهای خرداد نود و هفت که رویای زنده ام را سه ماهی می شود که می بویم و می بوسم و در آغوش میکشم انگار سالهاست که می گذرد . از دنگ دنگ آونگ ساعت تحویل سال نود و هفت پشت شیشه ی بیمارستان و اتاق بعد از زایمان و دلتنگی ِ در آغوش کشیدش تا اولین خنده ها و اولین دست و پا زدن هایش سالهاست می گذرد... انگار که سالهاست من با گذشته هایم خداحافظی کرده ام . از روزهای نوشتن با خیالش و تماشای عکس های فانتزی از پینترست تا این روزهای شروع ِ لبخندش و سراسیمه به دنبال دوربین گشتن برای ثبت دقیقه هایش انگار سالهاست می گذرد. از روزهای سی سال آرامش شبانه و آینه و قدم زدن و سرخوشانه خیابانگردی کردن تا این روزهای هول هولکی غذا خوردن و کم خوابی و ژولیدی انگار سالهاست که میگذرد... تقویم ها اشتباه میکنند. به ماه نه. سالهاست که مادر تو ام و تو با کفش های روباهی کوچولویت تمام تاریخ را کنار من در اخترک شلوغ من قدم زده ایی و اهلی کرده ایی مرا به بوی گندمک موهایت و نحیف دستهایت در جزیره ی چهل و هشت بار تماشای غروب آفتاب