برای همه ی اونایی که دنبال ِ آدم ِ رفته ی ماجران، برای همه ی اونایی که براشون سواله که "اگه همه مون رو یکی ول کرده و رفته، پس اونی که رفته کیه؟"، برای همه اونایی که دوس دارن یه تصویر ِ مجسم از اونی که رفته داشته باشن باید بگم "یکی از اونایی که یه روز کوله شو برداشته و از یه رابطه ی عمیق زده بیرون منم". آره... من یکی از اونام

من یکی از اونام که یه صبح وقتی پاشدم و دیدم هنوز زنده موندم، فهمیدم آدمیزاد جون سخت تر از اونیه که با خداحافظ از پا در بیاد. فهمیدم آدمی زاد جون سخت تر از اونیه که حتی اگه تمام مویرگ های بدنش رو از اتصال قطع کنه بازم فردا صبحش، ساعت 9، در حالی که خموده و بی حوصله است، با موهای ژولیده و چشمای پف کرده و صورت زرد و رنجورش یه لیوان چایی میگیره دستش و هورت می کشه

اونایی که میرن، لزوما مثل سکانس آخر کارتون لوک خوش شانس نیستن که رو به غروب با یه سایه ی بلند در حال حرکت باشن و خلال دندون گوشه ی لبشون باشه. اونایی که میرن به سمت خوشبختی نرفتن. اونایی که میرن با یه پلن و نقشه و فریب نمیرن. اونا میدونن که از فردا، یه چیزی ازشون سرجاش نیست که دیگه تا آخر عمر درست نمیشه. خصوصا وقتی به آینه زل زدن و موهاشونو شونه میکنن یک هو بی هوا چنگ میشه به حلقومشون و حتی اگه سالها هم بگذره باز میتونه یه جایی، جلوی یه آینه ایی، توی یه شهر غریبه ایی خفه شون کنه... اونا میدونن که منطق حریف ِ خاطرات نمیشه و هرچقدر هم به قلبشون حالی کنن که "باید" می رفتی، بازم یه روزی یه وقتیی یه ساعتی توی یه لوکیشن ِ آشنا، قلبشون چنگ زده میشه

آدم بده ی ماجرا معمولا اونیه که میره. و پیکان قضاوت ها همیشه سمت اونیه که رفته. و من یک بار حاضر شدم لباس ِ گرگ ِ خطرناک ِ ماجرا رو تنم کنم و برچسب ِ "آونی که رفته" رو به خودم بچسبونم اما نمونم و فلاکت ِ یه رابطه ی اشتباه رو به خودم تحمیل نکنم و اونقدر شجاعت داشتم که از یه جا به بعد بگم تمام...

.....


حالا نمیدونم چرا اینا رو می نویسم. شاید این اعتراف ها برای توجیح ِ خودمه که بتونم همسرمو درک کنم که بعد یک سری فرسایش ها توی زندگی کوتاهمون، کاملا حس میکنم که به شدت از چمدون من می ترسه... شاید اینا رو بلند بلند میگم تا بتونم بفهمم چرا مادر همسرم و مادر خودم از چمدونم می ترسن... شاید اینا رو می نویسم تا پسرم چند سال بعد بفهمه چرا مادرش اون چمدون سورمه ایی رنگ ِ قدیمیش رو انقدر دوست داشت و توی اون زیپ ِ زهوار درفته ی زیر چمدون که قفلش رو هیچوقت باز نکرد، چی قایم کرده بود