روی بالکن طبقه ی سوم یه خونه ی روستایی توی کیاسر وایسادم و همه جا پر از مه و نم و خنکیه... بقیه توی اتاق ها خوابن و من به نیمه های سیگار آخر شبم رسیدم و با دست راستم صفحه ی تلگرامم رو بالا و پایین میکنم. نميدونم دنبال چی میگردم. شاید دنبال یه رد از خواهرم، یا یه مسیج از مادرم... نمیدونم... پک بعدی رو عمیق میزنم و از پشت احساس میکنم یکی بهم نزدیک میشه، میخوام که سيگارم رو پنهان کنم که میفهمم آقاست. میپرسه بی خواب شدی? با سر رد میکنم و میگم نه اتفاقا خسته ام، سیگارم تموم شه میام. کنارم وا میسته و میگه متاسفه که سفر با مادر و پدرش معذبم کرده. لبخند میزنم. دوباره میگه ميخوای بریم تا بابلسر? دوباره نگاهم روی لیست پیام های تلگرامم می چرخه. می پرسه چه خبر از دنيا? با لبخند میگم از دنيا جدام، پیش توا وایسادم. میخنده و باز می پرسه دنبال آهنگ میگردی? میگم نه بی هدف میچرخم تو گوشی... دستشو میزاره روی تلفن و کاملا جدی می پرسه ميخوای برگردیم خونه? ... تلفنم رو، تلفن خالی از مادر و خواهرم رو، توی جیب شلوارم فرو میکنم و نميدونم چی باید بگم، بی حرف پک آخر سیگارمو بهش تعارف میکنم.