مریم نشسته بود روبروم و بهم میگفت یکم دست نگه دارم...
مریم نشسته بود روبروم و بهم میگفت تازه شروع زندگیه و لازم نیست اینهمه خوب باشم!
مریم نشسته بود روبروم و برام از رسول یونان میخوند و من مست ِ دیدن ِ یک دوست، بعد ماهها، با شعر و صداش مسحور بودم و به این فکر میکردم که بلد نیستم دوست نداشته باشم. بلد نیستم دوست داشتنم رو ابراز نکنم و محافظه کار باشم و "دوستت دارم" هام رو سهمیه بندی کنم و جیره بندی بدم به کسی که کنارش زندگی میکنم. تکیه داده بودم به صندلی و به این فکر میکردم که بلد نیستم به گلدون هام نرسم. بلد نیستم خونه رو دوست نداشته باشم. بلد نیستم از چیدن میز دونفره خوشحال نباشم. بلد نیستم وقتی رفته دفتر و من از بیکاری، پیاده روی میکنم لابلای برگای پاییزی، بهش زنگ نزنم و نگم که چقدر خوبه توی این شهر ِ غریبه، اون کنارمه و دوستم داره. چقدر خوبه که انقدر صبورانه بهم فرصت میده که منم کم کم دوستش بدارم...
مریم نشسته بود روبروم و بهم میگفت دست نگه دارم... من توی ذهنم اما، پر بودم از کبوتر های روی درخت...