امروز بلاخره بعد از چند هفته فرصت کردیم بریم یه چرخی بزنیم و من یه گلدون شمعدونی بخرم. فرصت کردیم بریم و یه چرخی توی این شهر جدید بزنیم و من گوشه کنارهاشو یاد بگیرم. فرصت کردم عکاسی کنم. فرصت کردم روی سنگهای لبه ی رودخونه راه برم و برای حفظ تعادلم جیغ بزنم. فرصت کردم آتنا باشم بعد اونهمه کار. فرصت کردم از غروب و تنها شدنم توی خونه، تا همین الان، دراز بکشم کف هال و به سقف نگاه کنم و یادم بیاد چقدراین روزها دیگه تنها نیستم