همیشه که نمیشه حس ها
رو گره بزنی لای موهات و پشت سرت گیره بزنی. همیشه نمیشه که این چای سرد
شده رو نبینی و پاشی بری به باغچه آب بدی. با پرنده ها بازی کنی. نمیشه ابی گوش
بدی و پاهاتو روی صندلی جمع کنی و غروبو تماشا کنی ... گاهی کار از نوشتن هر حسی
میگذره، باید پاشی شماره ش رو بگیری و بهش بگی که چجوری یکهو دلت گرفته و احساس
تنهایی بهت غلبه کرده، بهش بگی کاش زودتر برگرده خونه و بغلت کنه تا غربت این شهر
ِ جدید ازت دور شه. بهش بگی کاش الان پیشت بود، حتی اگه یه ساعت قبل از پیشت رفته
باشه