
اسفند؟
یعنی ماه بعد دوباره بهار؟ فروردین؟ باز یک بهار و تکرار؟
...
موهایم شانه شده لابد، دست که میکشم لابلایشان دیگر انگشتانم گیر نمی کند به هیچ گره ای! مطمئن نیستم که موهایم سر جایشان هستند یا شانه شده اند، هرچه هست، دست کشیدن لای موهایم را دوست دارم این روزها. میان مردم ِ انگت جوهری ِ خوشحال برای اسکار، برای عید، برای خرید، برای بهار، منم و حجم خالی ِ بی انگیزه ای به نام خودم
قبول نشدم. خب نشدم. سرطان که نیست... چرا هست! چنگ انداخته روی سر روزهایم و سیاهی ِ مهلک ِ فردایم را هر روز بزرگ تر می کند. لیلا می گوید ته فنجان قهوه برایم بهار را زیبا می بیند. می گویم "بهار با لکه های قهوه زیبا میشه؟". محمود هنوز فکر می کند می توانم دنیا را به زمین بزنم. و من انقدر دوستش دارم که دلم نمی آید بگویم "جنگ تموم شده. مگه نمی بینی این من ِ مُرده و شکست خورده رو"....
اسفند ماه است و من آهنگ گوش میدهم و زیر مشق بچه ی برادرم شکلک می کشم و هنوز فکر می کنم که شاید یک سال، یک وقت، اسفند ماه که بیاید دیگر دلشوره ی بهار نداشته باشم...