
شال و روسری و پالتو و یه جفت عینک گنده گاهی خیلی خوبه... وقتی ژولیده ی ژولیده اینا رو می پوشی و میزنی بیرون تا کلافگیت رو با ماشینت و سیگارت و آهنگ مورد علاقه ی لعنتیت قسمت کنی و اینا نمیزارن که عابرهای خوشبخت و سرخوش بهفمند که آرایش نداری، که خط چشم نکشیدی، که داغونی، که چقدر زشتی...
فردا امتحان دارم و این برای دومین بار در عمرمه که یه امتحان اینقدر برام مهم و با اهمیت شده. چندمین بار این مسیر ساحلی رو رد می کنم و با تمام تلاشم زور می زنم تا خاطرات آرام بخشم یادم بیاد بلکه یک لحظه جدا بشم از اینهمه تشویشی که برای فردا به جونم افتاده
از کنار آدم ها رد می شم. از کنار ماشین های پیزوری مسافرکش. از کنار تک سرنشین های پر از علامت سوال. رد میشم از تمام صورتک هایی که باز حس وحشت از اونها تمام من رو پر کرده و هرچقدر آهنگ و سیگارم زور می زنن موفق نمیشن آرومم کنن. منتهای خواسته ی من امروز شنیدن صداییه که بهم بگه "ولش کن این امتحان کوفتی رو! نشد که نشد فدای سرت، خودم هستم، کنارت، شونه به شونه ات"... که نیست... بریدگی رو دور می زنم. ماشین کناری بوق می زنه اما از کنارم رد نمیشه. سردم می شه یک هو