
جمعه عصر با خواهرم حرف میزدم و می گفتم که چقدر دوباره احساس تنهایی می کنم این روزها و دلتنگم. روی میز نهار خوری نشسته بودیم و بهانه ی یک فنجان قهوه میانمان سرآغاز این بود که تعریف کنم از پریشانی ِ خواب شبهایم و بی خوابی آزاردهنده ای که گرفتارش ام. خواهرم توصیه ی جدیدی نداشت جز مثل همیشه اینکه کمتر خبر ها را بخوانم و کمتر فکر کنم و کمتر سخت بگیرم و کمتر اشک بریزم و کمی با خودم مهربان تر باشم
دیروز عصر بعد از کلاس دو ساعته ای که هفته ای یک روز به صورت خصوصی دارم راهی شدم تا سفارش مامان را از خواهرم تحویل بگیرم. پشت درب منتظر بودم. دختر خواهرم با ذوق در را باز کرد. بعد از چند ماچ محکم و غافلگیر کننده از من خواست منتظر بمانم. چند دقیقه ی بعد با عروسک کوچکش برگشت و در مقابل نگاه متعجب من و خواهرم روی صندلی کنارم نشاند و گفت " خاله من شبها این عروسکمو بغل می کنم و می خوابم و خواب بد هم نمی بینم. بیا ببر مال تو شب ها بغلش کن تا دیگه خواب بد نبینی"یادم نیست چند بار لپ های گردش را بوسیدم. چند بار به خودم فشارش دادم. یادم نیست تا رسیدن به خانه چند بار اشک هایم را نچکیده پاک کردم چند بار عروسک را بو کردم. فقط خوب یادم هست تمام دیشب تا امروز، هروقت نگاهم به روی تختم می افتد و عروسک پاندای سیاه و سفید تپل گوشه ی تختم را می بینم سرشار می شوم از زندگی و شک می کنم به سیاهی مطلق این روزها و دلم میخواهد فردایی در کار باشد بر این من ِ زخمی