زشت شدم. این رو فقط مامان نمیگه، موهای شونه نکرده و پریشون، ابروهای نامرتب، لباس های رنگ و وارنگ و بی سلیقه ای که تنمه ، چشم های پف کرده و بی روحمم هر روز توی آینه میگن که خیلی زشت شدم. من این مسئله رو درک می کنم اما متاسفانه هیچ کمکی از دست خودم برای خودم بر نمیاد
باید برم مدرسه دنبال بچه ها، موهامو همونطور نا مرتب زیر شال قایم میکنم و برای اولین بار راضی ام از این شال سیاه بی روحی که تواناییشو داره تا تمام کسالت این یکی دو هفته ام رو زیر خودش قایم کنه. تمام رنگ پریدگی صورتم هم زیر اون عینک گنده گم میشه و با مالیدن رژ لب صورتی ای که هنوز فرصت نکردم پولشو به ناهید بدم راهی میشم سمت مدرسه ی بچه ها. اول مازیار رو سوار می کنم. با قمقمه ی آبی که آویزون کمرشه. میگه میشه بریم دنبال اردلان، ساعت میگه تا تعطیلی ارغوان فقط 10 دقیقه مونده و برای همین بهش میگم که باید بریم اول مدرسه ارغوان. میگه خب می تونه منتظر بمونه! میگم ممکنه گریه کنه. از خنده ریسه می ره. وقتی غش غش میخنده حس خوبی بهم منتقل میکنه. چند دقیقه ای تا خوردن زنگ ارغوان باقی مونده. توی ماشین منتظریم، ساعتشو در میاره و بهم میده و میگه بلدی تنظیمش کنی؟ با سر تایید میکنم و ساعتو از دستش در میارم. دارم سعی میکنم که بفهمم دکمه ی تنظیمش کجاست که زیر گوشم میگه نگفتم انگولکش کنی ها گفتم تنظیمش کن!!!زنگ می خوره. پیاده میشم تا ارغوان رو بین بچه ها پیدا کنم. شالمو جلو می کشم تا بین همه ی آدم های خوشبختی که سرخوش به دنبال بچه هاشون اومدن توی ذوق نخورم. ارغوان از توی جمعیت پیدام میکنه و با ذوق بغلم میکنه. دوتایی به سمت ماشین می ریم. تا تعطیل شدن اردلان نیم ساعتی وقت داریم برای همین یه چرخی می زنیم و دوتایی روی صندلی عقب، در حالی که دارن آب میوه هاشون رو هورت می کشن، در مورد آهنگ های کسل کننده ی ماشین من حرف میزنن. می رسیم پشت در مدرسه اردلان. خسته شدم از صدای بچه ها. ماشین جلویی برای پارک کردن می زنه به ما. حتی حوصله ندارم پیاده شم ببینم چکار کرده. آقای میانسالی از ماشین پیاده میشه و در حالی که مرتب عذرخواهی میکنه یه دستی به سپر ماشین می کشه. بدون حرف سر تکون میدم به نشونه ی مهم نیست. باز هم عذرخواهی میکنه و داخل مدرسه میشه. زنگ می خوره. پیاده میشم تا اردلان رو پیدا کنم. پسر بچه های شیطون حجوم آوردن و پیدا کردن اردلان توی اون شلوغی اصلا کار آسونی نیست. کلافه و خسته میشینم روی نیمکت گوشه ی حیاط بلکه اردلان خودش منو پیدا کنه(!) آقای ماشین جلویی می پرسه شما حالتون خوبه؟ تشکر میکنم. ادامه میده که اصلا خوب به نظر نمیام. لبخند می زنم و میگم فقط کمی خسته ام. دوباره می پرسه کدوم یکیشون بچه ی خودتونه؟ یکی از اون دوتای توی ماشین یا این؟ اردلان رو از دور می بینم. عذرخواهی میکنم و می دووم سمتش. با هم راه می افتیم سمت ماشین. بچه ها با جیق با هم شوخی میکنند. ماشین رو باید از پارک در بیارم که دوباره آقای ماشین جلویی در حالی که با دست اشاره میده شروع به راهنماییم میکنه: اینور. کامل بگیر. آها. بیا رد میشی بیا.! شیشه رو کامل میدم پایین. فکر میکنه حرف مهمی باید بهش بزنم برای همین میاد کنار پنجره و خیلی آماده برای گوش دادن کمی خم میشه. " اگه خیلی نگران از پارک در اومدن من هستید میخواین من پیاده شم شما از پارک در بیارید؟ " دستشو به نشنونه ی تسلیم بالا می بره و عقب میره و میگه من لاستیک فروشی دارم این لاستیک هاتون توی رانندگی خسته ات میکنه بیار عوض کنم برات دیگه اینقدر بی حوصله نباشی! از اینهمه پر رویی خنده ام میگیره. راه می افتیم. توی آینه به خودم نگاه میکنم. زشت تر شدم. کلافگی هم روی ژولیدگی ِ امروزم اضافه شده و خودم خوب میدونم که چقدر داغونم. آدم ها از کنارمون رد می شن. ما از کنارشون رد می شیم. آدم ها می خندن. بچه ها جیغ می کشن. گوشه ی خیابون زن ها نشستن و سبزی می فروشن. زنانگی ها لای جوراب های کلفت مشکی مچاله شده. من خود ارضایی رو خوب یاد گرفتم، زنانگی ِ خوابیده روی تخت خواب، با انگشت ، حلقه ی طلا. قابلمه ی نهار ظهر. نخ اصلاح پاره شده. جارو ،آکادمی خانم گوگوش، بفرمایید شام. زن. من... بچه ها رو پیاده میکنم. مازیار یادش میاد که باید بخنده به ارغوان. چون اگه دیر می کردیم گریه می کرد. دختره آخه!!... باید هرچه زودتر برگردم اتاقم. سهمیه ی گریه ی امروزم روی دستم مونده