این سطر ها را دوباره می نویسم
خط به خط ِ قصه ی کتابی که در آن
من بی آنکه بخواهم، زن زاده شدم؛
حرف تازه ای نیست
نطفه ی هیچ شعر تازه ای بسته نمی شود در سرزمینی که
چادر در آن ، نه فقط رخت عزا
که سرمایه ی نجابت است
و بلندگو هایش
صبح ها قرار اعدام را یادآوری میکنند
و عصر ها
شلاق ها، در آب متبرک غسل داده می شوند
و پا برهنه هایش روان به
"حی علی خیر العمل"؛
بی انتخاب زن زاده شدم
و بعد از آن مشق هر روزه ام
تمرین ِ سقط شدن بود در تمام ِ انتخاب های زندگی!
زن زاده شدم
و مادر توی قاب تمام آینه ها
موهایم را بافت
و روسری بر سرم کرد
و التماس کرد که خنده هایم را پنهان کنم در حنجره
تا مبادا دودمان آبروی خانواده
بر باد رود .
من
سایه ی سرد ِ زنی ام
که در لا به لای مردان شهر
میان قوانینی
که حکم می دهند به سنگسارم
میان چشم هایی
که پشت پلک نازک می کنند به افکارم
میان رفت و آمد دلبستگی هایی
که بی زمان تر از هر مکانی شده اند
میان بوی عطر تن تو
که پیدا نمی شود
روی سنگ فرش خیابان سُر می خورد
و می داند که روزی تمام آینه ها را خواهد شکست
و گیسوان بریده اش
وآبرویش، این ارثیه ی شوم را، به باد خواهد داد