حرفم میاد.... یکی دو روزی هست که زیاد حرفم میاد



مثل کسی که بهش گفتن وقت تنگه و باید زودتر بگه خداحافظ. یا مثل این دختره ی مو قرمز یا شبیه .. نه مثل هیچکس نه. مثل خودم حرفم میاد. اونقدر که اگه یکی پیدا بشه، می تونم تمام روز و شب رو جلوش بشینم و بی وقفه حرف بزنم و آخرش هم حس کنم هنوز هیچی نگفتم. بی وقفه حرف زدن و جمله کردن ِ تمام ِ اونایی که توی سرم میگذرن، شاید بهترین راه حل برای تموم شدن ِ این بیماری جدیده


سوژه برای حرف زدن هم به اندازه ی کافی هست. از دلشوره ی نتیجه ی کنکور که هفته ی بعد قراره اعلام بشه تا سردرگمی ِ فردایی که نمیدونم قراره به کجا بکشه... از دلتنگی ِ یه هویی بعد از خداحافظی تا خواب هایی که دوست داشتم ببینم و هرگز سهمم نشد و کابوس هایی که مدام در من رژه می رند... از صبح های بی انگیزه ی کرخت تا شب های فیلم و آهنگ و سکوت ... از آینده ی نیومده ی پر سنگلاخ تا رویای مادر شدن ِ بی صاحب



مدام حرفم میاد و کاغذ پشت کاغذ سیاه کردن ارضام نمیکنه. دو تا چشم میخوام که زل بزنم بهشون و بی وقفه حرف بزنم. همین