
امروز عصر غمگین بودم. شنیدن چندتا جمله پریشونم کرده بود. حس زنی رو داشتم که با کلی کلنجار و بدبختی ، نطفه ی دردش رو سقط کرده. بعد از چند روز فهمیده که جنین ناقص افتاده ! امروز عصر فهمیده بودم نه تنها از اون درد خلاص نشدم، تازه یه تیکه از وجود ِ درد توی درونم هر روز داره می گنده و پوسه و خودم رو می دیدم که چقدر دارم تحلیل میرم
امروز عصر، علی رغم ِ این کسالت باید می رفتم و یک ساعت تمام حرف می زدم. راه افتادم و مقابل مردی نشستم که می نوشت و تمام ادعاش این بود که از زاویه ی دید ِ مردانه اش تمام حقیقت هستی رو می بینه. امروز عصر غمگین بودم و اون قرار ملاقات رو اجباری رفته بودم. مرد حرف میزد و من به دنبال واژه ای بودم تا هرچه زودتر تمامش کنم این دیدار کسالت بار را
مرد تکیه داد به صندلی. راضی بود از خودش و مردانگی ِ قلمش و دنیایی واژه هایی که در اون زن را با ظرافتش به تصویر می کشید. تکیه داد و لیوان آب میوه اش را سر کشید و منتظر شد تا حرف بزنم. من غمگین بودم و میل حرف زدن نداشتم. هوا گرم بود و نمی دونستم ضربان تند قلبم از هوای دم کرده ی عصر بود یا التهاب ِ زخمی ِ که چند ساعت قبل باز خراش خورده بود
ساعت میگفت باید حرفم رو شروع می کردم تا زودتر تمومش کنم. شروع کردم و نمیدونم چطور شد که دیدم 45 دقیقه است که دارم حرف میزنم و خودم رو توضیح می دم. خودم و جامعه ای بیمار تر از خود ِ رنجورم. مرد حتی یک بار هم جملاتم رو قطع نکرد و زل زده بود به چشمان من که می گفتم خنده ام میگیره از دنیای مردانه ی قلمش . عقم میگیره از واژه هایی که توش مرد و زن داره. از کار و درس و زندگی ای که توش مرد و زن داره. مرد خیره نگاهم میکرد وقتی پاشدم و گفتم که علاقه ای به همکاری با نویسنده ای که آزاد می نویسه اما مرز داره ندارم. با تعجب عذرخواهی کرد که ناراحتم کرده و من دلم نمیخواست ببخشمش.
تمام عصر تا همین الان دلم نمیخواد هیچکس رو ببخشم. تمام اونایی که هنوز مرد و زن دارن توی تعریف هاشون از مسائل و از اتفاق ها و از تصمیم ها .... این حداقل کاریه که برای این من ِ پر از غم از دستم بر میاد