
این من... این من ِ زن ِ همیشه مقصر
برداشت اول
فرقی نمیکنه که اتوبان باشه، آزاد راه باشه یا یه جایی میون شلوغی های کوچه پس کوچه های شهر. یک صدای بلند. یه تکون شدید. اسمش میشه تصداف! پیاده میشی و می بینی پدر کمر ماشینت در اومده. و راننده ی اون ماشین هم عصبانی از تاکسیش میاد بیرون و وقتی معترض میگی این چه طرز رانندگی آقای محترم ، جواب میده:شما زن ها دیگه حرف نزنید. باز خوردم به تور یه زن... اینجا همه چیز تموم نمیشه. اینجا دلت نمیخواد کاش می تونستی حلقومشو پاره کنی. کلافگی دقیقا وقتی اتفاق می افته که افسر راهنمایی و رانندگی میاد و رو به هر دوتون میگه: قانونی این آقا مقصره. اما من که میدونم خانم ها چطور رانندگی میکنند!! اونوقته که دلت میخواد یکی از مبتلایان به خشونت ِ این روزهای این جامعه ی متعفن بشی و لااقل با ناخونات یه چنگ به چشم های طرف بزنی
برداشت دوم
فرم درخواست کار رو پر میکنی. تمام فیلدهاشو باید کنی. پس شماره تلفنت رو هم می نویسی تا بهت خبر بدن که نتیجه ی مصاحبه ی امروزت چی شد. فرم رو پر میکنی و می زنی بیرون... هنوز به خونه نرسیدی که یه اس ام اس برات میاد. شماره اش آشنا نیست. توش نوشته "از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم" و امضا به اسم آقای مدیری ِ که چند ساعت قبل روبروش بودی!! عصبی می خندی و پاکش میکنی. فردا باهات تماس میگیرن. جواب نمیدی. بی خیال این کار میشی. تا ظهر تلفنت 14 تا میسد کال پیدا میکنه. باز هم مهم نیست. دوباره اس ام اس میاد "چرا تشریف نیاوردید. اشتباه کردید. می تونستیم همکار های خوبی باشیم" . جواب نمیدی و پاک میکنی. و دریغ از ذره ای کم شدن ِ تعداد اس ام اس ها و میسد کال ها. دو روز میگذره و آقای مدیر با عزمی راسخ همچنان سعی داره راضیت کنه تا بری سر کار. اواسط ظهر، وقتی همه نشستن کنارت دوباره زنگ می خوره. جواب ندادن باعث سوال پرسیدن بقیه میشه و تو ماجرا رو تعریف میکنی و در میان بهت می شنوی :" همینه دیگه" متعجبانه نگاه میکنی و بدبختانه در ادامه دوباره می شنوی"تقصیره خودته میخواستی شماره ننویسی
برداشت سوم
یه انجمن جدید می تونه برا یه مدت سرگرمم کنه. می تونه یه کم از این روزمرگی ها کم کنه. جلسات انجمن رو سرخوش میری و توی نقد کارهات می شنوی که "یک تم ِ زنانه ی جسور داره. میشه توش یه زن آزاد رو دید" . این جمله برات دلچسبه. جلسه ی بعد میاد و جلسه ی بعد تر. و می بینی که مدیر جلسه بیرون در منتظره و با دیدنت خوش آمد میگه و بهت دست میده! عجیب نیست. خب دست میده دیگه. دست داده... جلسه ها میگذرن و یک عصر داغ توی راه روی ساختمان با آقای مدیر جلسه هم قدم میشی و داره برات از یه داستان می گه و در این حین یک هو سنگینی یه دست رو روی شونه هات حس میکنی. با تعجب نگاه میکنی . به دست سنگینی که روی شونه ات نشسته و به آقای مدیر جلسه که با لبخند تعجب کرده که تو چرا تعجب کردی!! ازش میخوای که دستش رو برداره. با ناراحتی میگه :فکر میکردم تو یه زن آزادی... به این نتیجه می رسی که "زن آزاد" بودن رو تف کنی روی سنگ فرش های جلسه و بزنی بیرون... با خواهرت در این مورد حرف میزنی. یه نگاه به شعر هات میندازه و میگه، خب مقصر خودتی دیگه اینطوری می نویسی خواننده فکر میکنه ...!!
پ.ن) میخوام بگم تا وقتی در فرهنگ ِ جامعه ای اتفاقاتی مشابهه اتفاقات ِ بالا می افته و در عکس العمل، جملاتی مثل جملات بالا شنیده میشه، باید پیشرفت و آزادی و امید به فردای بدون واژه ی زن و مرد رو گذاشت در کوزه آبشو خورد. همین