
وقتی زندگی، درست وسط گرمای شرجی ِ شمال، پر میشه از درگیری های روزانه و گرفتاری و مشغله های خانوادگی و کنایه و بغض های قورت داده شده، تو می مونی و تنها دارایی هایی که داری و ته مایه ی دلخوشی هایی که برات موندن. اونوقت برای اینکه دوباره تب لعنتی نیاد سراغت مدام اونا رو زیر لب زمزمه می کنی و با خودت میگی ببین زندگی یعنی همین. یعنی دلخوشی داشتن یه دوست مثل "رقیه" و "مریم" و "حمیده" که کنارت حسشون می کنی و کاملا با عشق نگران تو و اشک های تموم نشدنی و زند گی پر از تاریکی ِ تواند. دلخوشی مثل تصور داشتن یه مرد، گاهی دور گاهی نزدیک، و دلگرمی به اون گوشی که توش مسیج هاش میاد و گاهی هم صداش رو برات هدیه میاره .دلخوشی مثل یه فیلم افتاده شده روی میزت، که هرشب با اینکه خسته ی خسته می رسی خونه اما با ذوق یه نگاهی بهش میندازی و با خودت میگی، فردا هرطوری شده باید ببینمش
اونوقته که می تونی صبح خسته و خواب زده از تخت پاشی و تا نیمه شب دوباره راه بری و راه بری و راه بری. اونوقته که وقتی میری سر یه قرار کاری، روبروت مردی رو می بینی که فکر میکردی محال ِ توی این حوالی کسی با این عقاید و دنیای آزاد پیدا کنی، لبخند میزنی و با خودت میگی دیدی حمیده راست میگفت، میگفت اگه اینقدر نا امید نباشی میتونی بخندی
اونوقته که یک ساعت و نیم حرف میزنه و حرف میزنی و لذت یه همصحبتی دلچسب رو تجربه میکنی و میون اینهمه تکفیر و سرخوردگی ِ این روزهات، میشنوی که هنر رو درست شناختی و با لذت تکیه میدی به صندلی و به دود سیگار دختر میز کناری نگاه می کنی و آروم میشی
بعد مهم نیست که دوباره از اون رویا میای بیرون. دوباره تلفنت زنگ میخوره. دوباره بر میگردی به راه رفتن و مشکلات هرشبه و زندگی ِ بی معرفت ِ این روزها. هنوز با خودت از دلخوشی هات حرف میزنی. سهم تو از اتاقت فقط چند ساعت از شبه و وقتی نیمه شب بر میگردی خونه، اینبار میشینی و فیلمت رو نگاه میکنی. فیلم به نیمه ها نرسیده که خودتو می بینی که داره درد میکشه، زندگی میکنه، تکفیر میشه ، حراج میشه و .... می میره
میخزی روی تخت و به زنانی فکر میکنی که همه ی قسمت های "ستایش" رو بدون هیچ کم و کاستی تماشا کردند و حتی اسم فیلمی که تو رو اینقدر ریخته به هم رو هم نشنیدند. نمیخوای دوباره پر از درد بشی برای همین فکر نمیکنی به اینهمه فاصله ی بین خودت و بقیه . می خزی روی تخت و غلت می زنی و به تنها دلخوشی مونده ، به یه مرد، فکر میکنی و با شب بخیرش می خوابی و هنوز چند ساعت از اون بازه ای که مال ِ خودته و فکر میکردی که میتونی توش با دلخوشی هات خوشبخت باشی، باقی مونده که میبینی نه، نه ، نه
خوشبختی مثل یه حباب بالای سرت یه هو می ترکه و خودتو بغل میکنی و با خودت میگی هیسسس، نترس، نمیزارم تنها بشی.
.
.
.
.
صبح میشه، باز که تب داره این پیشونیه لعنتی