....بعضی روزها....




اینکه بعد از مدت ها دوستت رو ببینی قشنگه. اینکه بعد از سالها بشینی توی اتاقش. برات حرف بزنه و بگه که شب هایی که بهت زنگ می زده و گاهی گریه می کرده، اینجا، درست روی لبه ی این پنجره می نشسته و تو به منظره ی پنجره نگاه کنی و حجوم دلتنگی های تلنبار شده روی شیشه اش، قشنگه!



اینکه تمام روز حرف بزنی و حرف بزنه و لذت یه خرید دخترونه ی دلچسب رو توی خیابون های داغ تیرماه با اون شالی که مرتب از روی سرت سر می خوره و از ترس ماموران عفاف مرتب بکشیش جلو و یاد این بیوفتی که"میشه با یه چسب اینو چسبوند به گیره ی مو تا دیگه سر نخوره"،بچشی، قشنگه



اینکه بلاخره روز تموم بشه و خداحافظی کنی و دوباره خودتو برداری و برگردی به شهر خاکستری که این روزها دیگه برات پر خاطره شده، قشنگه



اینکه وسط راه تلفن ت زنگ بخوره و باز بشنوی که بابا حالش خوب نیست و وسط راه پیاده بشی و مسیرت رو عوض کنی توی ماشینی که از ترس تذکرهای بابا جرات نمیکنی از 90 تا بیشتربری، قشنگه



اینکه برسی خونه، از وقت کلاس ورزشی که برای روحیه ات ثبت نامش کردی گذشته باشه و خودتو سرگرم کنی با آهنگ و حرکات و خیس عرق بشی و همونطور دراز بکشی رو تختت و به هیچی فکر نکنی، قشنگه



اینکه شب برسه، تمام شب با بابا بی هدف خیابون ها رو رد کنی و آخر شب میون یه مشت گوشه کنایه بخزی اتاق ت و هرطوری شده با قرص های خوشکل خودتو خواب کنی، قشنگه



اینکه صبح زود با سر و صدا بلند بشی و باز مجبور بشی بری قدم بزنی و توی گوشیت ببینی که یکی هست، دوره، اما کنارت هست، قشنگه



اینکه برگردی خونه، باز بغضتو قورت بدی و با آهنگ و مرتب کردن خونه خودتو سرگرم کنی و باز کنایه بشنوی و باز به هیچی فکر نکنی قشنگه



و از همه مهم تر، روز به وسط هاش برسه و حس کنی که دلت گریه نمیخواد.... واقعا قشنگه