
جول : می بینی با خونگی بودن و پرواز نکردن، تا الان چه چیزهایی رو از دست دادی؟
ریو: آره آره
جول: نه هنوز هم نمی دونی
..........
پ.ن اول ) یکی دیگه از چیزهایی که این روزها ناراحتم میکنه وقتاییه که با بچه برادرم تنهام. اول کارتن اون رو تماشا میکنیم و بعد هرکدوم میریم پی کارمون. اون با اسباب بازی ها بازی میکنه و منم با اشعار و فرهاد و فروغ و .... بعد یه هو یه صدای ظریف و بچگونه، در حالی که داره به زور یه مهره ی اسباب بازی رو توی کامیونش فرو میکنه، هم صدا با فروغ شروع میکنه به مثلا : "همه ی هستی من، آیه ی تاریکی..... " من دارم چی به سر بچگییش میارم!؟!؟
!!! پ.ن دوم) امروز بعد از تماشای کارتون ریو، از من خواست گنجشکک اشی مشی براش بزارم