لابه لای شعرهایم زنی را می شناسم
که همسر نیست
که مادر نیست
که حتی دختر نیست؛
و طعم بوسه های حرامش را هر شب میان حلقه های دود سیگارش، استغفار می کند
زنی که تمام سهم اش از عاشقی
قاب عکس دونفره ایست
تا هر غروب نطفه ی حسرت را باردار و هر شامگاه با لبان سردِ فاصله ها، سقط کند
زنی
که سرگردان در کوچه های دلتنگی و تنهایی
هنوز نمی داند به وقت گریه، کدام روسری اش را بر سر کند