جانم سروها خمیده

فرزند عزیز وطن، جان فدای ایران...
فرزند عزیز وطن، جان فدای ایران...
فرزند عزیز وطن، جان فدای ایران...
فرزند عزیز وطن، جان فدای ایران...

مجری داره اسامی تعدادی از بچه‌ها رو میخونه. به جای مادران تک تک‌شون مویه میکنم. خون می‌گریم.

انگار که تنها سنگر باقی‌مونده برای «مادر خوب بودن» برام همین پنکیک‌های صبحگاهیه که برای بچه درست میکنم و چشمانش با دیدنشون برق میزنه سر میز... 

دوست داشتم برایت بنویسم که فعلا روی مبل مامان میخوابم. خانه‌ی کوچک خودم هنوز آماده نیست. لباسهای فرزندم توی کمد جوانی‌هایم چیده شده، آن ماگ محبوب مجردی‌هایم دوباره میزبانی چای‌های عصرم را به عهده گرفته...
دوست داشتم برایت بنویسم کارها چطور پیش می‌رود، کابوس میبینم یا نه، از حمله‌های عصبی چه خبر...
دوست داشتم برایت بنویسم که به تو فکر میکنم زیر باران، آفتاب، کنار دریا... به تو فکر میکنم در گرگ و میش صبح‌های شمال.‌ 

نشانی نداشتی. نشانی‌ات را نداشتم. 

بوی قیمه‌ی درحال پختن و صدای شهریار قنبری توی خونه پیچیده. خوبه آخوند هنوز موفق نشده این خوشی‌ها رو ازم بگیره...
درحال لولیدن توی رختخواب صبح و مرور تخفیفات الکی بلک فرایدی، هرچی دلم میخواست انداختم توی سبد خرید. صورتحساب نهایی شد ۱۸۷میلیون و خرده‌ای. بعد با آرامش اپلیکشن رو بستم و پیچیدم توی پتو...
ما تازه متوجه شدیم بابام یه اکانت اینستاگرم داشته. رو تبلتش بوده. بازش کردیم دیدیم بدون فالوور فقط برای خودش یه دونه پست گذاشته. عکس از تولد برادرمه. کنار رضا وایساده با کیک. سال پیش...

با این کشف یه بار دیگه برادرم از اول سوگوار شد و لباس سیاه پوشید.

تق تق




بعد از سه سال، فکر کنم حالا که بخش زیادی از وسایل خونه فروش رفته و دارم چمدونمو می‌بندم و  دو سه هفته‌ی دیگه قاب عکس بابا توی یه دستم و دست باربد توی اون یکی دستم برای همیشه از خراسان کوچ خواهم کرد، دوباره میتونم برگردم به این خونه‌ی عزیزم...